
هرگز نمير مادر!
به ستاره ها نگاه كن كه شب را شكسته اند .
بي تو شب من شبي بي ستاره است .
آفتاب را ببين كه غول تاريكي از برابرش ميگريزد .
بي تو، روز من آفتاب ندارد .
چمنزار را بنگر، لاله را نگاه كن، به زمزمه جويبار گوش فرا دار .
بي تو دنياي من از چمن و لاله و زمزمه خاليست .
بي تو من هيچم نيستم .
اگر ميخواهي من بمانم، اگر مي خواهي من نميرم ــــ
هرگز نمير مادر!

آه فرزند!
مادري پير و پريشان احوال
عمر او بود فزون از پنجاه
زن بي شوهر و از حاصل عمر
يك پسر داشت شرور و خودخواه
روز و شب در پي اوباشي خويش
بي خبر از شرف و عزت و جاه
ديده بود او به بر مادر پير
يك گره بسته ي زر، گاه بگاه
شبي آمد كه ستاند آن زر
بكند صرف عملهاي تباه
مادر از دادن زر كرد ابا
گفت:رو، رو كه گناه است، گناه
اين ذخيره است مرا اي فرزند
بهر دامادي ات انشا الله
حمله آورد پسرتا گيردــــ
آن گره بسته ي زر، خواه مخواه
مادر از جور پسر شيون كرد
بود از چاره چو دستش كوتاه
پسر افشرد گلوي مادر
سخت، چندانكه رخش گشت سياه
نيمه جان پيكر مادر، بگرفت
بر سر دوش و بيفتاد به راه
برد، در چاه عميقي افكند
كز جنايت نشود كس آگاه
شد سرازير پس از واقعه او
تا نمايد به ته چاه نگاه
از ته چاه بگوشش آمد
ناله ي زار و حزيني نا گاه
آخرين گفته ي مادر اين بود:
آه فرزند، نيفتي در چاه!
يحيي دولت آبادي...

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 3:26 |
لینک ثابت