تبليغاتX
ستاره های بی نشان

ستاره های بی نشان


رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود


رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

 
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده های وحشی توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم

 
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

 
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخی گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط فاطیما در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 19:22 | لینک ثابت

آری  آری    زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 1:19 | لینک ثابت

 

اي ستاره ها

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان نظاره گر نشسته ايد

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم

اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره ميكنم

 با دلي كه بويي از وفا نبرده است

جور بيكرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او

 آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهي

سر نهاده ام به روي نامه هاي او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور

جستجو كنم نشاني از وفاي او

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

 از دو رويي و جفاي ساكنان خاك

كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار

سر بدامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزني بسوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نميرود

اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 2:45 | لینک ثابت

امشب هوس کردم کمی از نامه ی فروغ فرخزاد به همسرش ( پرویز) را بزارم

امیدوارم خوشتون بیاد

 

پرويز عزيزم نامه ي تو دو سه روز پيش براي من رسيد نمي دانم چرا تا امروز براي آن جواب ننوشتم . ولي امروز بي اختيار حس كردم كه بايد براي تو نامه بنويسم . حالا ساعت 10 شب است همه خوابيده اند و من تنهاي تنها توي اتاقم نشسته ام و به تو فكر مي كنم اگر بگويم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگرداني روح من درمان پذير نيست و من مي دانم كه هرگز به آرامش نخواهم رسيد . در من نيرويي هست . نيروي گريز از ابتذال و من به خوبي ابتذال زندگي و وجود را احساس مي كنم و مي بينم كه در اين زندان پابند شده ام . من اگر تلاش مي كنم براي اين كه از اينجا بروم تو نبايد فكر كني كه براي من ديدن دنيا هاي ديگر و سرزمين هاي ديگر جالب و قابل توجه است . من معتقدم كه زير اين آسمان كبود انسان با هيچ چيز تازه اي برخورد نمي كند و هسته ی

 زندگي را ابتذال و تكرار مكررات تشكيل داده و مطمئن هستم كه براي روح عاصي و سرگردان من در هيچ گوشه ي دنيا پناهگاه و آرامشي وجود ندارد . من مي خواهم زندگي ام بگذرد . من زندگي مي كنم براي اين كه زودتر اين بار را به مقصد برسانم نه براي اين كه زندگي را دوست دارم . پرويز حرفهاي من نبايد تو را ناراحت كند . امشب خيلي ديوانه هستم. مدت زيادي گريه كردم . نمي دانم چرا فقط يادم هست كه گريه كردم و اگر گريه نمي كردم خفه مي شدم . تنهايي روح مرا هيچ چيز جبران نمي كند . مثل يك ظرف خالي هستم و توي مرداب ها دنبال جواهر مي گردم . پرويز نمي دانم برايت چه بنويسم كاش مي توانستم مثل آدم هاي ديگر خودم را در ابتذاال زندگي گم كنم . كاش لباس تازه يا يك محيط گرم خانوادگي و يا يك غذاي مطبوع مي توانست شادماني را در لبخند من زنده كند . كاش رقصيدن ديگران مي توانست مرا فريب بدهد و به صحنه هاي رقص و بي خبري و عياشي بكشاند. آخ تو نمي داني من چه قدر بدبخت هستم . من در زندگي دنبال فريب تازه اي مي گردم ولي افسوس كه ديگر نمي توانم خودم را گول بزنم .

                                 

 

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 2:37 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://yeasemoonsetare.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

کاش حقیقت میماند

و کاش نگفته ها را میگفتی و می رفتی

کاش انسانها یکرنگ بودند

و روی دیگر میماند برای سکه

کاش یکرنگی بودو سادگی

کاش رنگها میماند برای شاپرکها

کاش...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR20:


نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
دی 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


پیوندها
یادداشت های روزهای تنهایی
طـــراح قـــالــب
تار نگاشت یک دبیر زبان
طـــراح قـــالــب
آموزش کامپیوتر
طـــراح قـــالــب
english
طـــراح قـــالــب
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
تبليغات X