تبليغاتX
ستاره های بی نشان

ستاره های بی نشان

    

ای هزاران روح سرگردان


گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه ای من کو؟؟
"نور وحشت میدرخشد در بلور بانگ خاموشم"
سایه ای من کو؟
آه....ای خورشید
سایه ام را از چه ازمن دور میسازی؟
از تو میپرسم:
تیره گی درد است یا شادی؟
جسم زندان است یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب،
سایه ای روح سیاه کیست؟
او چه میگوید؟
خسته و سرگشته و حیران
میدوم در راه پرسش های بی پایان

فروغ فرخزاد

                                                      

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 7:54 | لینک ثابت |


ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
 

فروغ فرخزاد

 

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 7:48 | لینک ثابت |

Happy valentines Day

                                                                                                     


مهربانم اگر بگويم تو را از ماه و ستاره ها و خورشيد و تمام هستي بيشتر دوست دارم باور كن كه اين حرف دروغ است ,اگر بگويم تو را مثل گلي دوست دارم بازم دروغ است يگانه محبوبم حاضرم بگويم تو را مثل خدا دوست دارم و ميپرستم ! خدايي كه تو را آفريده و مرا در گروه عشق تو حس كرد پس من نيز خود را نه بخاطر تو و تو را بخاطر روحت و روحت را بخاطر دل مهربانت دوست دارم. چون غروب خيلي قشنگه تو خود خود غروبي چه كنم قحطي واژه ست, هر چه هستي خيلي خوبي

 

روز ولنتاین را به تمام عاشقانی که معنی عشق  واقعی را درک میکنند تبریک میگویم

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 4:45 | لینک ثابت |


دست من نيست گاهي وقتا روزم آفتابي نميشه

حتي با معجزه ي عشق آسمون آبي نميشه

دست من نيست گاهي وقتا تلخ و بي حوصله مي شم

بين ما بين من و تو من خودم فاصله مي شم

دست من نيست...دست من نيست

يه شبايي باد و بارون ميزنه به برگ و بارم

اون شبا هواي آشتي حتي با خودم ندارم

يه روزایي ابر تيره منو ميبره از اينجا

مي بره اونوره ديروز گم مي شم اون دور دورا

مي دونم گاهي بلور قلبتو مي شکنه حرفام

صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگي هام

با گذشت به من نگاه کن تو که مي بيني چه تنهام

رو نگردون از من اي خوب اگه بدترين دنيام

وقتي که دور مي شم از تو اي هواي مهربوني

غمو تو چشات مي بينم اما اي کاش که بدوني

من گمشده.....من بد....با همه سرگشتگي هام

تو را از هميشه بيشتر

                           بيشتر از هميشه مي خوام

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 5:29 | لینک ثابت |

از دوست به يادگار دردي دارم

                                کان درد به صد هزار درمان ندهد

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 5:12 | لینک ثابت |


تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 5:3 | لینک ثابت |


نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز


ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش

 
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند

 
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند

 
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 4:53 | لینک ثابت |

 

گرمي آتش خورشيد فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه خسته اين چنگي پير

ره ديگر زد و آهنگ دگر

زندگي مرده به بيراه زمان

كرده افسانه هستي كوتاه

جز به افسوس نمي خندد مهر

جز به اندوه نمي تابد ماه

باز در ديده غمگين سحر

روح بيمار طبيعت پيداست

باز در سردي لبخند غروب

رازها خفته ز ناكامي هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آويخته مي پرهيزند

برگها سوخته از بوسه مرگ

تك تك از شاخه فرو ميريزند

مي كند باد خزاني خاموش

شعله سركش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشيند

تا به يغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان مي لرزد

زانكه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله كشد در جانم

مي رسد سردي پاييز حيات

تاب اين سيل بلاخيز نيست

غنچه ام نشكفته به كام

طاقت سيلي پاييزم نيست

 

فريدون مشيري

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 2:4 | لینک ثابت |

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی

چه گویمت که بباغ بهشت گمشده مانی

 

بدور چشم تو هر چند داد دل نستاندم

برو که کام دل از دور اسمان بستانی

 

گذاشتم به جگر، داغ عشق و از تو گذشتم

بکام من که نماندی، بکام خویش بمانی

 

بهار عمر مرا گر خزان رسید، تو خوش با ش

که چون همیشه بهار، ایمن ا ز گزند خزانی

 

ترا چه غم که سری پا یما ل عشق تو گردد؟

که برعزای عزیزا ن سمند شوق برانی

 

کنون غبارغمم بر فشا ن زچهره، که فردا

چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی؟

 

چه سالها که بپای تو شاخ گل بنشستم

که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی

 

بپاس عشق ز بد عهد یت گذشتم و دانم

هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی

 

چه خارها که زحسرت شکست دردل ریشم

چو دیدمت که چو گل سر بسینه ی دگرانی

ه.ا.سایه

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 1:57 | لینک ثابت |

باز ديشب دل ديوانه ي من

داشت با من سر جنگي که مپرس

گفتم اي دل، به خدا مي دهمت

گوشمالي قشنگي که مپرس

دل من حرف به خرجش نرود

شده ديوانه ي منگي که مپرس!

مي کشد آه  به قسمي که مگو

مي کند گريه به رنگي که مپرس

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 2:41 | لینک ثابت |


خدايا هر آنچه دارم از آن تو است پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 2:21 | لینک ثابت |

 

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندين غريب

خفته بر سنجاب شاهی نازنينی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب

ای که در زنجير زلفت جای چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب

می‌نمايد عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب

بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب

گفتم ای شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب

گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب

حافظ


نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 2:5 | لینک ثابت |

 

همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده است
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 1:49 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 21:37 | لینک ثابت |

ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم


ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت


در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم


ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم


اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم


من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را

فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 16:55 | لینک ثابت |

این روزها چقدر هوای تو می کنم

حتی غروب گریه برای تو میکنم

 

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و

چشمی میان کوچه رهای تو می کنم

 

خیره به کوچه میشوم اما تو نیستی

یاد تو یاد مهرو وفای تو میکنم

 

خود نامه ای برای خودم مینویسم و

آن را همیشه پست به جای تو می کنم

 

وقتی که نامه میرسد ازسوی من به من

می خوانم و دوباره هوای تو می کنم.

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 2:36 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://yeasemoonsetare.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

کاش حقیقت میماند

و کاش نگفته ها را میگفتی و می رفتی

کاش انسانها یکرنگ بودند

و روی دیگر میماند برای سکه

کاش یکرنگی بودو سادگی

کاش رنگها میماند برای شاپرکها

کاش...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR20:


نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
دی 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


پیوندها
یادداشت های روزهای تنهایی
طـــراح قـــالــب
تار نگاشت یک دبیر زبان
طـــراح قـــالــب
آموزش کامپیوتر
طـــراح قـــالــب
english
طـــراح قـــالــب
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
تبليغات X