تبليغاتX
ستاره های بی نشان

ستاره های بی نشان

در زندگيم ، همين که هر روز پيش مي رود ، همين که در درونم گم مي شود ، محو مي شود آرام آرام ، زندگي که در آن هيچ کس به هيچ چيز اهميت نمي دهد ، کيست آنکه او را دوست خود بگيرم؟ آنکه بار تنهايي را از دوشم بردارد . آنکه گوشه ها و زواياي تاريک زندگيم را روشن کند . آنکه راه پرملال و گاه پرخطر زندگي را با او طي کنم . از رازهاي درونم با چه کس سخن گويم ؟ ...

بسيار کسان بر سر راهم قرار گرفته اند که آرام آرام آنها را همدل و همدم خود فرض کرده ام . و بعد از زماني گاه کوتاه و گاه بلند به اندازه يک عمر تازه به خود آمده ام که : چه خيال خامی بوده است که او را دوست خود گرفته ام .

به راستي انگيزه آدمي در يافتن دوست ، انتخاب او و سپري کردن عمر چه مي تواند باشد ؟ و چه چيز باعث شده تا ديگران مرا دوست و رفيق خود بپندارند . هر گاه به پشت سرم ، به عمر گذشته ام نگاه مي کنم ، خيلي چيزها را تاثير گذارنده بر خودم مي بينم .

اما اينکه حياتي ترين تصميمات عمرم ، اصلي ترين خطوط زندگيم و گذران بي بازگشت سيلان وار عمرم را ، بيشتر از همه ، تحت تاثير چه چيزي گذرانده ام يا بهتر بگويم از کف داده ام ، يک کلمه بيشتر نيست  رفيق ، اما لحظات بزرگواري و خرمي و کرامت نيز در زندگيم يافت مي شود .آنها را نيز با دوستي  سپري کرده ام . و از اين پس نيز با بسيار کسان روبرو خوام شد که بايد انتخاب شوند . اما چگونه ؟ ...

به ياد ستيزه اي که در درونم برپاست افتاده ام . به ياد جدالي که ميان ميل خودم و نشانه هاي خردم برپاست . ميان هواي نفسم ، و رهنمود عقلم . نفسي که مي تواند مرا در منجلاب تيرگي و گمراهي غرق کند و عقلي که مرا به سرمنزل مقصود برساند
نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 1:9 | لینک ثابت |

برسنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود .

 

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 0:27 | لینک ثابت |

وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي، فقط يه بار نگاش کني به خاطرش داد بزني، به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي، حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته، حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکني، تا دل اونو نشکني حاضري قلب تو باشه، پيش چشاي او گرو فقط خدا نکرده اون يه وقت بهت نگه برو حاضري هر چي دوست نداشت، به خاطرش رها کني حسابتو، حسابي از مردم شهر جدا کني حاضري حرف قانونو، ساده بذاري زير پات به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت، از همه دنيا مي گذري تولد دوبارته، اسمشو وقتي مي بري حاضري جونتو بدي، يه خار توي دستاش نره حتي يه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاضري مسخرت کنن تمام آدماي شهر اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري که هر جا بري به خاطرش گريه کني بگي که محتاجشي و به شونه هاش تکيه کني حاضري هر چي بشنوي، حتي اگه سرزنشه به خاطر اون کسي که خيلي برات با ارزشه حاضري هر روز سر اون با آدما دعوا کني غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني حاضري هر کي جز اونو ساده فراموش بکني پشت سرت هر چي مي گن چيزي نگي، گوش بکن وقتي کسي رو دوست داري، صاحب اون تویی. نذار که از دستت بره، اين گنج خيلي قيمتي .
نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

 

 

یاران به خدا که بی وفایی نکنید

 

با عاشق دلسوخته جدایی نکنید

 

یا اینکه وفا کنید تا آخر عمر

 

یا آنکه از اول آشنایی نکنید

 

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 1:36 | لینک ثابت |

 

کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود. ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد. عشق را آلوده کرد !!!

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 2:7 | لینک ثابت |

وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي، فقط يه بار نگاش کني به خاطرش داد بزني، به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي، حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته، حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکني، تا دل اونو نشکني حاضري قلب تو باشه، پيش چشاي او گرو فقط خدا نکرده اون يه وقت بهت نگه برو حاضري هر چي دوست نداشت، به خاطرش رها کني حسابتو، حسابي از مردم شهر جدا کني حاضري حرف قانونو، ساده بذاري زير پات به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت، از همه دنيا مي گذري تولد دوبارته، اسمشو وقتي مي بري حاضري جونتو بدي، يه خار توي دستاش نره حتي يه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاضري مسخرت کنن تمام آدماي شهر اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري که هر جا بري به خاطرش گريه کني بگي که محتاجشي و به شونه هاش تکيه کني حاضري هر چي بشنوي، حتي اگه سرزنشه به خاطر اون کسي که خيلي برات با ارزشه حاضري هر روز سر اون با آدما دعوا کني غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني حاضري هر کي جز اونو ساده فراموش بکني پشت سرت هر چي مي گن چيزي نگي، گوش بکن وقتي کسي رو دوست داري، صاحب روتي نذار که از دستت بره، اين گنج خيلي قيمتي
نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 2:15 | لینک ثابت |

 

احمق در کار همه  دخالت می کند   جز کار خودش.

 

گلها را تقسیم  کردند  گل سرخ  نسیب خار شد.

 

زن کلید خانه است مواظب باش آنراگم نکنی.

 

هیچ چیز زود ترازاشک پاک نمی شود.

 

دشمن امروز فردا  نیش می زند.

 

آنچه را یک نفرمی داند هیچ کس نمیداند ولی اگر

دو نفر بدانند همه دنیا آن را خواهند فهمید.

 

نا شنوایان واقعی کسانی اند که نمی خواهند بشنوند

نه آنهایی که نمی توانند بشنوند.

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 3:16 | لینک ثابت |

خداوند جدایی را آفرید تا لحظه دیدار شیرین تر شود.
نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 1:41 | لینک ثابت |

 

اي منتظران انتظار ...

اي آنانکه دلهاتان مملو از نور الهي است ...

دعايم کنيد که سخت محتاجم و نيازمند . شما را بين خود و خداي خود قرار مي دهم شايد که به واسطه دل پاکيتان ، عشقتان ، انتظارتان و

نورانيتتان عذرم را بر من ببخشايد و توبه ام را بپذيرد .

در اين شبهاي پر ازنزول و پر از حضور فراموشم نکنيد .

   آمين..................

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 5:34 | لینک ثابت |

 دست هایش را که به سویم آورد خوشحال شدم. تصور کردم

 به آرزویم رسیده ام. دستم را به سویش دراز کردم  اما او اخم کنان گفت: تمام    یادگاریهایم را پس بده. قصه ما باید همین امروز تمام شود.

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 0:10 | لینک ثابت |

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد

خار رنجيد ولي هيچ نگفت

ساعتي چند گذشت

گل چه زيبا شده بود

دست بي رحم كه آمد نزديك

گل مغرور ز وحشت پژمرد

ليك ناگاه !

خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد !

صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد !

گل صميمانه به او گفت سلام

خار صميمانه به او گفت : عليك !

 

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 0:27 | لینک ثابت |

زمان با عشق فراموش می شود عشق هم با زمان.

 

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 0:23 | لینک ثابت |

 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

 

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 3:46 | لینک ثابت |

گلزاره ی سلام را در ساحل زیبای محبت نثارت میکنم امید آنکه تلاطم

آن رشته ی دوستی را محکم تر سازد . با خنجر محبت قلبم را می شکافم و از

آن قطره خونی به عنوان سلام تقدیمت میکنم . یک قطره به نام عشق و محبت

بی پایان خدمت شما میکنم .

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 3:36 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://yeasemoonsetare.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

کاش حقیقت میماند

و کاش نگفته ها را میگفتی و می رفتی

کاش انسانها یکرنگ بودند

و روی دیگر میماند برای سکه

کاش یکرنگی بودو سادگی

کاش رنگها میماند برای شاپرکها

کاش...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR20:


نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
دی 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


پیوندها
یادداشت های روزهای تنهایی
طـــراح قـــالــب
تار نگاشت یک دبیر زبان
طـــراح قـــالــب
آموزش کامپیوتر
طـــراح قـــالــب
english
طـــراح قـــالــب
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
تبليغات X